تبليغاتX
ترانه ها وشعر های عاشقانه
هنر وادبیات شعر
آواهای هارولد پينترشعله آذرآخرين کار تاتری پينتر در آستانهء 75 سالگي وی در راديو بي بي سي در دهم اکتبر 2005 اجرا شد. کشمکش سه سالهء او با سرطان مری از او پيرمردی رنجور و شکننده ساخته که سخت به عصای بزرگش تکيه داده است: ترکيبي بس ناجور. مي گويد: ? خسته ام. به انتهای خط رسيده ام. ? اما  کمي بعد مي خندد و ادامه مي دهد: ? دارم با سرطان مي جنگم اما هنوز مي توانم يک نمايش نامهء نيشدار و تند و تيز را آماده کنم. ?

                            

 

و در طول اجرای 29 دقيقه ای نمايش دراماتيک _ موزيکال آواها، صدايش پر انگيزه تر، رساتر و قوي تر از هميشه در فضا مي پيچد.

آواها با يک نامه آغاز شد؛ نامه ای که جيمز کلارکِ آهنگساز پس از تماشای خاکستر به خاکستر1 در سال 1996 به پينتر نوشت. کلارک مي گويد: ? خويشيِ بسياری با شيوهء انديشهء او احساس مي کنم. به همين دليل مي خواستم با او کار کنم. او سرايندهء واژگان است و من سرايندهء موسيقي. ما وجوه مشترک بسياری داريم. ?

آن دو در سال 1997 با يکديگر ديدار کردند، به گفتهء کلارک به اين قصد که ? اثری تنظيم کنيم که در آن از واژگان و موسيقي به شيوهء تازه ای استفاده شود. ? در آواها دستنويسِ يک خط در ميانِ پينتر با علايم راديوفونيک کلارک ترکيب شده است. کلارک اعتراف مي کند که ? مجذوب خوش آهنگي، صراحت و ظرافتِ ? نمايش نامه های پينتر شده است. گويا پيوند و خويشيِ نمايش نامه نويس و آهنگساز در عرش بسته شده بود. کلارک استدلال مي کند: ? نقش هنر نو اين نيست که پيامي را به نرمش و لطافت به گوش مخاطب برساند. ? و اين تنها نگرش غيرقابل انعطاف و تسليم ناشدني ست که مي تواند با بيانيهء پينتر هماهنگي داشته باشد: ? اين از تعهد هنرمند است که آنچه مخاطب مي خواهد را به او نمي دهد، بلکه سماجت مي کند تا مخاطب آن چيزی را دريافت کند که هنرمند مي خواهد. ?

آواها دستمايهء عشق است و پينتر آشکارا از نتيجه راضي ست: ? جيمز را باور دارم و با آواها اثری غني و جدی را خلق کرده ام که به آن افتخار مي کنم. ?

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 4:10 توسط hamidreza |
شعر وعکس
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 4:10 توسط hamidreza |
تولد دوباره

چند بهار را دیده ای؟ از چند خیابان بهاری رد شده ای و به خیابانی که پوشیده از برگهای خزانی است

رسیده ای؟ بجز خودت چند نفر را در آینه پیدا کرده ای؟ چند بار سرود سبز زندگی را با بهار خوانده ای؟ چقدر به انتظا ر آمدن بهار کنار جاده ایستاده ای و به افق های نا معلوم چشم دو خته ای؟

مبادا بهار بیاید و درختان سبز شوند و تو سبز نشوی! مباداهیچ گلی در قلبت نروید وهیچ شکوفه ای در چشمت ننشیند!مگر چقدر فرصت داری؟

بهار وقتی زیباست که ما انسانها هم پابه پای طبیعت سبز شویم . اگر من و تو سبز نشویم از این همه گل و درخت و .. چه سود؟

بهار و سفره هفت سین و لحظه تحویل سال میتواند اغازی برای زندگی و تولد دوباره ما باشد ...

سال خوبی داشته باشید

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 3:47 توسط hamidreza |
استاد...

 

 از پس شيشه ي عينك استاد سرزنش وار به من مي نگرد

باز در چهره ي من مي خواند كه چه ها بر دل من مي گذرد

مي كند مطلب خود را آغاز

بچه ها عشق گناه است گناه

واي اگر بر دل تو خاسته اي

لشكر عشق بتازد بي باك

مبصر امروز حواسم را خواند بي خبر داد كشيدم غايب!

رفقايم همه خنديدند !

كه جنون گشته به طفلك غالب

بچه ها هيچ نمي دانستند كه من اينجايم و دل جاي دگر

دل آنهاست پس درس  و كتاب

دل من در پي شوري دگر!

با خيالت خوشم از اول زنگ

من به ياد تو و آن خاطره ها و آن روز بهار

كه تو را ديدم در جا

تو سخن گفته اي اما نه ز عشق

من سخن گفته ام اما نه ز درد

با خيالت خوشم از اول زنگ

لحظه اي فارغ از اين دنيايم

و اينجاست كه باز مي بينم ...

از پس شيشه ي عينك استاد

سرزنش وار به من مي نگرد

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 3:39 توسط hamidreza |
عید نوروز 86 دوستان عکس خوشکل میزارم ما را از نظرات خودت بهرمند سازید سال خوبی داشته باشید

  افسرسلطان گل پيدا شد بر طرف چمن

مقدمش يا رب مبارك باد بر سرو چمن

زمين دامان سخاوت خويش را گشوده است

و سرود زندگي را مي نوازد

لحظه اي آهنگ صحرا كن  يا كه ياران را همقدم شو

رو به درياي عمر كن و تور در آب گستر

كه دريا سخاوتمند است

و زمين بخشنده

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 3:36 توسط hamidreza |
تا که رفتيم همه يار شدند

تا که بوديم کسی     کشت ما را غم بی همننی  تا که رفتيم همه يار شدند خفته ايم وهمه بيدار شدند قدر اينه بدانيم چو هست نه در ان وقت که اقبال شکست.   نه نه اين قرار مون نبود که تو بی خبر بری من خسته بشم که تو بی همسفر بری  نه نه اين قرارمون نبود من رنگ شب بشم  تو سر سپرده شوی من جون لب بشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:28 توسط hamidreza |
بدون تو
 

I'll Love You Forever...گاهی خبر بگير ببين اينی که اسمشو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو به کام ارزوای يه ادم زهرش ميشه يه لطفی کن هر ثانيه به اين فکر نازنينت ياد اوری کن ببين من چقدر دوست دارمگر چه خودش بهتر می دونه نکنه غصه بخوری نازنينم ميخوام دنيا نباشه اگه يه دونه مرواريد از اسمون اون چشای نازت بريزه رو کتاب زندگيتارزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اول خوشبختی رو بندازم تو گردنت اون وقت اخر نگرانيتهاون روز چه می کنی هر دو مون می ريم يه جای خلوت واسه جشن تولدارزوهامون ماه وخورشيد روشن می کنيمحالا يه کم صبر کن تحمل کنی کم کم امتحانا يکی بعد ديگری تموم ميشه وافتخارش واست می مونه و لذت زحمتای هميشگيت...تقديم به نازنينترينم a

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:27 توسط hamidreza |
عشق يعنی
عشق يعنی...عشق يعنی از خود بی خود شدن به بلوار احساس تلنگر زدن اتش از درون زبانه کشيدن خزان را بهار ديدن در بس غرور ظاهری قلب را به پاکی افتاب اراستن زيبائی ها ولطافتها را با احساس در واژه گنجاندن عشق يعنی گوهر را دو صدف تنهائی نهان کردن عشق يعنی اغاز شيرين واتش جاودان با هر چه بودی تعلق دارد عشق يعنی در ابی اسمان غرق شدن وابی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 0:25 توسط hamidreza |
سلام من حمیدرضاهستم کامپوتر خوندم تمام سعی ام رو می کنم تا وبلاگ خوبی طراحی کنم و اکثرا هم می خوام از کارهای خودم استفاده کنم . خوشحال می شم از وبلاگم دیدن کنید و در این راه بهم کمک کنید . مطمئنا نظرات شما می تونه کمک زیادی بهم بکنه .
ممنونم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:57 توسط hamidreza |
سال نو مبارك !

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ، برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه ی شوق ِ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

                                        خوش به حال روزگار !...

 

پ.ن ۱ : امروز آخرين روز سال ۸۵ هستش ...

يك سال گذشت با همه ي خوبيها و بديهاش ..غمها و شاديهاش ...

اتفاقاي زيادي تو اين سال افتاد.زندگياي زيادي تغيير كرد .. آدماي زيادي هم تغيير كردن ...

خيلي ها خيلي چيزها رو از دست دادن و خيلي هم  خيلي چيزها به دست آوردن ...

اينجا دنيايي پيدا كردم كه برام از دنياي واقعي قشنگتر و دوست داشتني تر ِ ...

و دوستايي كه هميشه كنارم هستن ... توي قلبم ...

و امسال به يه عشق بزرگ رسيدم ... يه عشق پاك و زيبا ... كه هميشه مي مونه ...

  عيدتون مبارك ! اميدوارم سال جديد سالي پر از شادي و موفقيت و عشق و پول باشه براتون..!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:33 توسط hamidreza |
يادوری خودم ..........!!!!!!!!!!!!

************

* که چنين نمناکي! زير باران بودي؟ اي خيال ابدي! بي تو من تنهايم تو چرا غمگيني؟

* من اگر مي گريم ترس فردا دارم ترس بي تو ماندن تو چرا مي گريي؟

* اي صداي قدمت نبض دلتنگي من من اگر دلتنگم تو چرا تنهايي؟

 * رو به رويم بنشين حرف دل با من گو من اگر خاموشم تو چرا دلتنگي؟

 * من اگر تاريکم مثل شب هاي دگر پشت اين پنجره ها تو چرا خاموشي ؟

 * من اگر مي بارم مثل باران بهار تو چرا نمناکي؟

* سايه ات زد فرياد من براي غم تو مي گريم من مسافر هستم آمدم تا برو

**********

همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن همه سال حج نمودن,

سفر حجاز کردن به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن ز مناهي ملاهي,

همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن, به خداي راز گفتن ز وجود بي نيازش ,

طلب نياز کردن ز مدينه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن دو لب از براي لبيک

 به وظيفه باز کردن به خدا که هيچ يک را, ثمر آنقدر نباشد که به روي نا اميدي,

 در بسته باز کردن

*********

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:31 توسط hamidreza |
مجنون ماه
مجنون ماه

بی خیـــال دوری !

تو انقدر مـــاهی که دلم نمی خواهد اینجا برایت بنویسم !

انقدر خوبی که واژه کم می آوریم برای از تـــو سرودن !

در حوالی آمدنم باز هم حسرت با تـــو بودن بود و نبودن ِ تـــو ...!

به خدا ، زندگی فقط درس خواندن و دکترا گرفتـن و سلام علیک کردن نیست ..

به خدا ، زندگی فقط نگاه کردن به مـــاه و حسرت ِ خوردن ِ ، نداشتن ِ آن نیست ..

به خدا ، کسی که مـــاه ندارد خــدا ندارد

رویم نمی شود در این کلبه حقیر و با این چند خط نامت را بر زبــــان بیاورم

تــــو خودت بگو چه صدایت کنم ؟!

صدایت کنم مـــاه ، صدایت کنم آســــــمان ، صدایت کنم ستــــــاره ، صدایت کنم .. ؟!

بگذار یک بار هم شده بی بهانه پر از بهانه باشم !

چگونه بگویم مـــن در بــــرهوت این همه تنهایی دچار قحطی کلماتی از جنس دوســـت داشتن 

شده ام !

خودت بی خبری که اینجا کسی عجیب مجنـــــــون مـــاه شده است !. ن :22 سال فقط عبور از خیابانی به خیابان دیگر بدون مـــاه ، اما پُــر از حســــرت داشتن مـــاه خــاکستــر شد !

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:30 توسط hamidreza |

می خواستم تلافی کنم اما

انگار همین دیروز بود که

از زیر باران شانه خالی کردی و گفتی:

پرستو هم مثل همهء پرندهاست ...

 

انگار همین دیروز بود که به ماه ِ آویخته از آسمان تشر زدی و

در را محکم بر روی حوض و حیاط و عاطفه بستی ...

...

می دانم ..

فکر اینجا را نمی کردی

که حتی آه ِ کلاغی پیر

زمین گیرت کند ...

گمان می کنم

زندگی بدون گنجشک و گریه

واقعآ چیز غریبی است .

اما پشیمانی دیگر ...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:24 توسط hamidreza |
خواب...

من

خواب دیده ام

که تو از پیچ تنهایی ام گذشته ای،

از ارتفاع سکوتم بالا آمده ای

و کنار زمزمه هایم اردو زده ای ...

تو آرام کنار ثانیه هایم می نشستی

بی آنکه از تپش های سریع قلبم

خنده ات بگیرد !..

و من هنوز

برق چشمانت را

وقتی که به دلتنگی هایم

زل می زدی

به یاد دارم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:24 توسط hamidreza |
زندگی = بازی...!!!!

سه ، دو ، یک        سوت داور...         بازی شروع شد !!!

دویدم ، دست و پا زدم ، غرق شدم           دل شکستم ، عاشق شدم

بی رحم شدم ، مهربان شدم               بچه بودم ، بزرگ شدم ، پیر شدم

سوت داور ــــــــــــــــــــــــــــ              بازی تمام شد ...

                                                                   زندگی را باختم !!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:16 توسط hamidreza |
بلاتكليفم!
مثل كتاب ِ فراموش شده اي

رو نيمكت ِ يه پارك ِ سوت و كور

كه باد ِ ديوونه

نخونده ورقش مي زنه !!!...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:14 توسط hamidreza |
برگشتم ! ...

از انهدام این همهء خودم می آیم

خسته ام ، کبود

زیر دست و پای خودم زجه ها زده ام

ناله هایم به گوشتان نرسید؟

عجب!

 

پ.ن:سلام!دوباره برگشتم!دلم برای همه تنگ شده.همین الان میام به همه سر می زنم!

از همه ی کسایی که لطف کردن و اومدن اینجا ممنونم مخصوصآ:

شادی مهربونم ، اون یکی شادی عزیزم ، سمیرا خوبم ، باران خودم که خیلی به من لطف داره ،

مهدی عزیز و بقیه دوستان خوبم ...

(

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:12 توسط hamidreza |

باران می بارد

و خاک

عاشقانه باران را

در آغوش می گیرد ...

جوانه ای می روید

شاید

حاصل عشق آنهاست !!!...

                                      

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:10 توسط hamidreza |
یه دنیا شادی...!!!

تو  مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد

قسم به شب نمی دانم ...

تو مثل شمعدانی ها پر از راز و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم...

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من،امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم...

 

پ .ن : حالا من یه عزیز مهربون دارم ... کسی که با دنیا عوضش نمی کنم ...

در اوج ناراحتی و بلاتکلیفیم رسید ... زندگی و شادیم رو بهم برگردوند ...

پ.ن::!!نمی دونم چرا و چطور اومدی ولی می دونم که خدا می خواست ...

و حالا که هستی:دوستت دارم تک ستاره ی من..!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:9 توسط hamidreza |
پاییز

برگا دارن از شا خه ها جدا میشن اخه دیگه بزرگ شدن وبا ید برن دمبال سرنوشتشون یه رو زم پاییز من و تو فرا میرسه ومن از دستای قویه تو دور میشم وتو هوای سرد زندگی بین زمین و هوا تاب میخورم متحیر از ندیدن تو اون روز رنگ من زرده از غم دوریه تو

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 17:54 توسط hamidreza |